فقير و غني
يک بار پدر بسيار ثروتمندي پسرش را به روستا برد تا با طرز زندگي افراد فقير آنجا آشنا شود
آنان دو شبانه روز را در مزرعه ي خانواده ي فقيري گذراندند
در راه برگشت پدر از پسر پرسيد سفر چگونه بود:
عالي بود!
زندگي مردم فقير را مشاهده کردي ؟
بله پدر...
چه ازآنان ياد گرفتي؟
پدر ما يک سگ داريم ولي آنها چهارسگ دارند
استخر ما تا وسط باغ کشيده شده اما رودخانه ي آنها بي پايان است
چراغ هاي ما سر تا سر باغ را روشن مي کنند اما ستاره ها شبهاي آنها را روشن مي کنند
ما قطعه زمين کوچکي براي زندگي داريم اما مزارع آنها وسيع است
ما غذاهايمان را مي خريم اما آنها خود غذايشان را پرورش مي دهند
ديوار ها و گاو صندوق از اموال ما مراقبت مي کنند اما محافظان آنها دوستانشان هستند
پدر با شنيدن اين حرف ها ساکت شد پسر افزود:
پدر ممنونم که به من نشان دادي که ما چقدر فقير هستيم....

باتشکر از ....